محمد بن جرير الطبري ( مترجم : بلعمي )
1490
تاريخ الطبرى ( تاريخنامه طبرى ) ( فارسي )
ص 593 ترجمه ، ج 2 ، ص 450 . ) ص 220 ، س 3 : عروة بن مسعود ثقفى به روايت سيرت رسول الله از پس مكرز بن حفص كه مردى غدّار بود رسالت بگزارد و بازگشت ، و سپس قريش حليس بن علقمه را به رسولى بفرستادند كه او چون پيامبر را بديد ، وى را رقّتى پيدا شد و پيش قريش آمد ، به نزد رسول خدا آمد . عروة بن مسعود چون با پيغامبر پرخاش كرد ، ابو بكر كه بر سر سيّد ( ع ) ايستاده بود ، او را دشنام داد و گفت : « . . . اى عروه ، برو و بر خود مخند و ميان پاى بتان خود بليس . . . بعد از آن عروه با سيّد عليه السّلام سخن مىگفت ، و چنان كه قاعدهء عرب باشد بى مبالات دست دراز همى كرد و سخن همى گفت ، پس مغيرة بن شعبه . . . تازيانه بر دست وى زدى و گفتى دست كوتاه كن و با پيغمبر عليه السّلام به ادب سخن گوى . . . » موضوع به تفصيلى در مغازى و سيرت آمده است كه خواندنى است . ر . ك : سيرت رسول الله ، ج 2 ، صص 808 - 805 ، و مغازى واقدى ، ج 2 ، ص 594 به بعد ترجمه ، ج 2 ، ص 451 به بعد . در متن عربى سيرة النّبى ( جزء ثالث ، ص 362 ) آمده است كه عروه « ثم جعل يتناول لحية رسول الله صلعم » . و در تاريخ طبرى ( ج 3 ، ص 1536 ) مىگويد : « و جعل يكلَّم النّبى صلعم فكلما كلَّمه اخذ بلحيته . . . » . ص 221 ، س 25 : در سيرت رسول الله ( ج 2 ، ص 809 ) آمده است : « پس قريش چون بدانستند كه سيّد عليه السّلام با لشكر خود بيعت تازه كرده است و سر جنگ دارد ، بترسيدند و آنگاه سهيل بن عمرو بخواندند و او را گفتند كه برو و ميان ما و ميان محمّد صلحى درافگن . . . « پس سهيل بن عمرو در آمد و با پيغمبر عليه السّلام سخن دراز بكشيد ، و كار صلح به مراد قريش به هم آورد . » در اين متن سخنى از حويطب بن عبد العزّى نيست ، و در تاريخ پيامبر اسلام هم نامى از او نيست . و نيز در طبقات الكبير ، ج 2 ، ق 1 ، ص 70 . در متن تاريخ طبرى ( ج 3 ، ص 1539 ) از فرستادگان قريش براى صلح ، سه تن نام برده مىشوند و در مغازى واقدى : سهيل بن عمرو و حويطب بن عبد العزّى و حفص بن فلان ، در مغازى ( ج 2 ، ص 604 ) سومى : مركز بن حفص ياد شده .